
چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست / جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست
ما کجا و نورباران شب دریا کجا / قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست
زمین دلتنگ و مهدى بیقراراست / فلک شیدا، پریشان روزگار است
دلا، آدیـنه شد، دلبر نیامد / غروب انتظارم سرنــیامد
همه دلها پر از آه وغم و درد / همه آلالهها پــژمرده و زرد
شده پژمــــرده غنچه در چمنزار / بگشت آواره گل در کوى گـلزار
نشسته دیو بر دلـهاى خفته / همه جا بذر نومـیدى شکفته
زده زنگارها آئین و مذهب / دمى، رویى زسرور نیست یا رب
به اشک چشم و مهر و ماه، سوگند / به آه و ناله دلـهاى دربند
اگر نرگس زهجرت زار زاراست / شقایق تا قیامت داغـدار است .
نفسها خـسته و در دل خموشـند / فغانها بى صدا و پرخروشـــند
نه رنگى ازعدالت، نى از صداقت / در و دیوار دارد نقش ظــلمت
شده پرپر گـل مهر و محـبّت / همــه دلــها شده سرشار نفرت
شده شام یتیمان، نالـه و اشک / برد هرکس به کاخ دیگرى رشک . . .
در آدینه های دلتنگی ، در شرقی ترین نقطه دور
در فراسوی سالها و هزار رنگها ، در کویر دلتنگی هایم
در انتها ترین بی پایان امید ، چشم به راه آمدنت به انتظار نشسته ایم
چشم در راهیم اما قاصدی در راه نیست / جمعه هم آمد ولی آن جمعه دلخواه نیست
ما کجا و نورباران شب دریا کجا / قطره در خواب و خیالِ جذر و مد ماه نیست
ما کجا و بارگاه حضرت خوبان کجا / هر گدایی، لایق هم صحبتی با شاه نیست
عشق، اینجا بین آدم ها غریب افتاده است / پایمردی کن برادر یوسفی در چاه نیست
بارمان را آب برد و تازه فهمیدیم که / در بساط خالی ما، آه حتی آه نیست
ریشه در خاکیم و دم از آسمان ها می زنیم / بت پرستانیم و مثل ما کسی گمراه نیست
تک سوار قصه ها، یک روز می آید ولی / جز خدا از پشت پرده، هیچ کس آگاه نیست . . .
آقا اجازه خسته ام از این همه فریب / از های و هوی مردم این شهر نا نجیب
آقا اجازه پنجره ها سنگ گشته اند / دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب
آقا اجازه باز به من طعنه می زنند / عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب
«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می کنند / «فرهاد»های کینه پرست پر از فریب
التماس دعا